اما هشتمین ماهگردمون خیلی خیلی خیلی خوب بود .
انقدر خوب که هرچی بگم کم گفتم حتی از روز تولدمم قشنگتر بود .
عشقم دوماه خدمت داشت و در حین خدمت بود . تقریبا سه روز میشد ندیده بودمش .
صبح بهم زنگ زد گفت یه بسته قراره براش بیاد و آدرس خونه مارو داده .
چون نمیخواست خانوادش بسته رو ببینن .
و بهم گفت حوالی ساعت شش .. شش و نیم عصر برم بسته رو تحویل بگیرم از درب نگهبانی مجتمع .
منم با این حس که امروز هشتمین ماهگردمونه برام هدیه خریده و میخواد سورپرایزم کنه .
لحظه شماری میکردم .
که ساعت یک ربع به هفت عشقم زنگ زد و گفت سریع برم پایین بسته رو بگیرم .
منم سریع حاظر شدم و بدون آرایش رفتم پایین .
در مجتمع رو باز کردم و سریع دوویدم که برم درب نگهبانی که یهو شنیدم یکی داره آروم صدام میکنه .
اولش اعتنا نکردم چون منتظر هیچکس نبودم و اونجا هم کسی منو نمیشناخت که بخواد صدام کنه .
اما صدا زدن اسمم بلندتر شد .
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم .
دیدم عشقمه .
دوییدم طرفش و با شوق و ذوق بینهایت بغلش کردم و گفتم تو اینجا چکار میکنی؟
گفت مگه میشه همچین روزی پیش عشقم نباشم و یادم بره .
بعد یه شاخه گل رز سفید صورتی خیلی بزرگ با یه پاپیون صورتی بهم تقدیم کرد .
انقدر هیجان زده بودم که الان که دارم اینارو مینویسم لبخند رو لبم نشسته .
خیلی حس خوبی بود . خیلی . انقدر محکم بغلش کرده بودم و حس خوبی داشتم که دلم نمیخواست ولش کنم .
هی نگاش میکردم و میخندیدم هی دوباره میپریدم بغل و سفت بهش میچسبیدم . و اونم میخندید و میگفت قربونت برم .
بهش گفتم چند دقیقه اجازه بده بپوشم بیام بریم دور بزنیم .
رفتم گل گذاشتم تو خونه و سریع یه آرایش ملایم کردم و اومد پایین
رفتیم دور زدیم . از تو کوچه های خلوت میرفتیم و محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم و راه میرفتیم و تعریف میکردیم از اتفاق قشنگی که حالمونو عوض کرده بود .
بعدش رفتیم شام خوردیم و عشقم منو رسوند و برگشت سر خدمت .
............................
هجدهم دی ماه ما خانواده عشقم رو شام مهمون کردیم و نوزدهم اومدن خونمون و شام مهمان ما بودن .
تا ساعت دو و نیم شب حونمون بودن .
هردوتا خانواده از هم خیلی خوششون اومده بود .
ماهم تو پذیرایی کردن فوق العاده عمل کردیم و سفره بینظیری چیدیم .
ظرفای سر سفره رو خودم چیدم .
آخرشب که رفتن خونشون هم راجب نظر خانواده هامون صحبت کردیم .
میگفت خانوادش راجب من گفتن خیلی دختر خوبیه . کدبانوئه .
منم خیلی خوشحال شدم و گفتم بابام گفته پسر خوبیه .
و این احساس خوب بینمون منتقل شد .
همه چی عالی بود خداروشکر و بی صبرانه منتظر دعوتشون هستم .
هجدهم ساعت حدود هفت و نیم ... هشت عشقم با عشقم تماس گرفتم و بازم سورپرایزم کرد و گفت که خدمتش تموم شده و بخاطر بسیج و کارت رزمندگی باباش از خدمتش کم شده .
که خوشحالی منو هزار برابر کرد .
............................
فعلا فقط یه دغدغه بزرگ و استرس دارم که تا چند روز دیگه معلوم میشه
یه استرس و دغدغه خیلی بزرگ که اگه جوابش منفی باشه از خوشحالی گریه ها میکنم
خدایا خودت کمک کن منفی باشه
نوشته هام...ما را در سایت نوشته هام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28