سورپرایز و دغدغه

خرید بک لینک
آذر چیزی نننوشتم ... با اینکه اتفاقای معمولی افتاد ... شاید واسه هفتمین ماهگرد آشناییمون اتفاق قشنگی نیوفتاده که سورپرایز نشدم و ننوشتم . حالا داره یه چیزایی یادم میاد . فکر کنم دعوامون شد .

اما هشتمین ماهگردمون خیلی خیلی خیلی خوب بود .

انقدر خوب که هرچی بگم کم گفتم حتی از روز تولدمم قشنگتر بود .

عشقم دوماه خدمت داشت و در حین خدمت بود . تقریبا سه روز میشد ندیده بودمش .

صبح بهم زنگ زد گفت یه بسته قراره براش بیاد و آدرس خونه مارو داده .

چون نمیخواست خانوادش بسته رو ببینن .

و بهم گفت حوالی ساعت شش .. شش و نیم عصر برم بسته رو تحویل بگیرم از درب نگهبانی مجتمع .

منم با این حس که امروز هشتمین ماهگردمونه برام هدیه خریده و میخواد سورپرایزم کنه .

لحظه شماری میکردم .

که ساعت یک ربع به هفت عشقم زنگ زد و گفت سریع برم پایین بسته رو بگیرم .

منم سریع حاظر شدم و بدون آرایش رفتم پایین .

در مجتمع رو باز کردم و سریع دوویدم که برم درب نگهبانی که یهو شنیدم یکی داره آروم صدام میکنه .

اولش اعتنا نکردم چون منتظر هیچکس نبودم و اونجا هم کسی منو نمیشناخت که بخواد صدام کنه .

اما صدا زدن اسمم بلندتر شد .

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم .

دیدم عشقمه .

دوییدم طرفش و با شوق و ذوق بینهایت بغلش کردم و گفتم تو اینجا چکار میکنی؟

گفت مگه میشه همچین روزی پیش عشقم نباشم و یادم بره .

بعد یه شاخه گل رز سفید صورتی خیلی بزرگ با یه پاپیون صورتی بهم تقدیم کرد .

انقدر هیجان زده بودم که الان که دارم اینارو مینویسم لبخند رو لبم نشسته .

خیلی حس خوبی بود . خیلی . انقدر محکم بغلش کرده بودم و حس خوبی داشتم که دلم نمیخواست ولش کنم .

هی نگاش میکردم و میخندیدم هی دوباره میپریدم بغل و سفت بهش میچسبیدم . و اونم میخندید و میگفت قربونت برم .

بهش گفتم چند دقیقه اجازه بده بپوشم بیام بریم دور بزنیم .

رفتم گل گذاشتم تو خونه و سریع یه آرایش ملایم کردم و اومد پایین

رفتیم دور زدیم . از تو کوچه های خلوت میرفتیم و محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم و راه میرفتیم و تعریف میکردیم از اتفاق قشنگی که حالمونو عوض کرده بود .

بعدش رفتیم شام خوردیم و عشقم منو رسوند و برگشت سر خدمت .

............................

هجدهم دی ماه ما خانواده عشقم رو شام مهمون کردیم و نوزدهم اومدن خونمون و شام مهمان ما بودن .

تا ساعت دو و نیم شب حونمون بودن .

هردوتا خانواده از هم خیلی خوششون اومده بود .

ماهم تو پذیرایی کردن فوق العاده عمل کردیم و سفره بینظیری چیدیم .

ظرفای سر سفره رو خودم چیدم .

آخرشب که رفتن خونشون هم راجب نظر خانواده هامون صحبت کردیم .

میگفت خانوادش راجب من گفتن خیلی دختر خوبیه . کدبانوئه .

منم خیلی خوشحال شدم و گفتم بابام گفته پسر خوبیه .

و این احساس خوب بینمون منتقل شد .

همه چی عالی بود خداروشکر و بی صبرانه منتظر دعوتشون هستم .

هجدهم ساعت حدود هفت و نیم ... هشت عشقم با عشقم تماس گرفتم و بازم سورپرایزم کرد و گفت که خدمتش تموم شده و بخاطر بسیج و کارت رزمندگی باباش از خدمتش کم شده .

که خوشحالی منو هزار برابر کرد .

............................

فعلا فقط یه دغدغه بزرگ و استرس دارم که تا چند روز دیگه معلوم میشه

یه استرس و دغدغه خیلی بزرگ که اگه جوابش منفی باشه از خوشحالی گریه ها میکنم

خدایا خودت کمک کن منفی باشه

نوشته هام...

ما را در سایت نوشته هام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 3:52

صفحه بندی