تقریبا یک ساعت پیش تو اینستاگرام بهش پیام دادم
نوشتم سلام آقای...
درجا حتی نذاشت بشه پنج ثانیه . انگار منتظر بود و از خدا خواسته
انگار هول شده بود و باورش نمیشد و در عین ناباوری مینوشت .
انگار دستش و مغزش کار نمیکرد .
نوشت سلام..
نوشتم خوبید
با کمی مکث نوشت ممنونم شما چطورید؟
نوشتم خوبم مرسی
شب پیام میدم ببخشید
نوشت خواهش میکنم در خدمتم
.
.
وای یه حسی دارم باور نکردنی
نفسم بالا نمیاد
واقعا حس میکنم چشمام دارن اشتباه میکنن
و مغزم از کار افتاده
حس میکنم هنوز تو توهم و رویام
خیلی دلم میخواد بدونم چه حسی داره
اونم مثل من پیامارو چندبار میخونه و لبخند داره .
دوستم ویدا داره کمکم میکنه که حرفامو جمع و جور کنم
وای چه غوغایی انداختم تو دل دوتامون ...
.
.
.
ظهر عاشورا و شب تاسوعا نتونستم ببینمش با اینکه اومده بودن روستا
.
اما نمیخوام تو دلم بمونه
خبر طلاقشون حرف دهن همه بود
ما را در سایت نوشته هام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 2