30 سالگی

خرید بک لینک
نمیدونم چرا اصلا به ذهنم نرسیدم تولدمو مثل همیشه اول اینجا بنویسم ، به روز بودن اینستاگرام اینجارو از یادم برده بود .

من قبل از تولدم مثل هزسال به همه اعلام کردم حتی عشقم .

اما مثل هرسال هیچ ذوق و شوقی نداشتم . شاید واقعا سی ساله شذنم رووم تاثییر گذاشته بود . شایدم بخاطر اوضاع مالی خرابمون دلم خوش نبود .

شایدم بخاطر فکری که چند روز قبل از تولدم اومده بود سراغم تو خودم بودم که اصلامن به چه دردی میخورم ، چرا هنوز بیکارم و هیچ سرمایه ای ندارم ، چرا هنوز بلاتکلیفم ، چرا اوضاع مالیمون انقدر داغونه ، چرا داداشم نتونست ادامه تحصیل بده تو خارج بعد از سه سال و برگشته و برگشتنش باعث نا امیدی همه خانواده و ترس از شنیدن حرفای مردم ، چرا دلم خوش نیست ، چرا دستم بسته است و چرا نمیتونم کاری واسه خودم بکنم ، و بدترینش این بود که چرا به حرف خانوادم گوش دادم و دنبال کار مورد علاقه ام نرفتم و ادامه ندادمش همون عکاسی و ارایشگری و رشته حقوق که بدرد هیچیم نمیخوره و ازش بدم میومد رو خوندم ،

.

سی شهریور با دلخوری و اعصاب خوردی معمولا ، مثلا روز من بود با خانواده رفتیم باغ ارم و خافظیه ، با این شرط که هیچ پولی برای شام و تنقلات خرج نشه ، سر جای پارک کردن ماشین ناراحتی و غر و لند بابا پیش اومد ، بقیه اشم فکر ناراحتی داداش ، خلاصه اون روز گذشت اما خوش نگذشت ، تا هفته پیش که رفتیم تهران واسه دیدن داداش ، ماهم که پنج سالی بود هیچ مسافرت راه دوری نرفته بودیم ، رفتیم اصفهان تو مهمانسرا یه شب موندیم بارون میومد ، یه تخت سه نفره و ما پنج نفر، فرداشم بکوب رفتیم تهران ، مرقد امام وایسادیم داداش اومد رفتیم مهمانسرا ، این دفعه یه اتاق دو تخته واسه شش نفر ، مجبور بودیم چون پول نداشتیم بریم هتل ، رفتیم پرسیدیم گفتن شبی دویست هزارتومن ، ولی مهمانسرا چون از طرف ارتش بود شد شبی ده هزار تومن ، ظهر رفتیم جیگر خوردیم که داداش حساب کرد ، بعدش یه دوری تو بازار و شهر زدیم ، یکم خرید کردیم ، برگشتیم ، تمام خستگیهاشونو انداختن رو دوش من ، چون من پیشنهاد دادم بریم خرید ، پا درد مامان و بی حوصلگی بابا و خستگی داداش و عروس همش تقصیر من شده بود ، حس گندی که همش بهم سرکوفت میزد ، فردا هم به همین منوال اما من دست نکشیدم ،من عاشق خرید بودم و هستم ، سیصد و نود هزار تومن دستمزد پولی که سیزده روز کار کرده بودیم واسه انجام کارای دانشگاه ازاد رو داشتم به اضافه صد و خورده ای که دستمزد مشاوره دادنم شده بود ، حداقل واسه خرید خیالم راحت بود که غر غر ندارم واسه پول گرفتن ازشون ، بعد از دو روز اومدیم خونه ، تو راهم بریونی اصفهان خوردیم ، بعدم شب اومدیم آباده تو مهمانسرا خوابیدیم و صبح اومدیم خونه ، دنبال کارم ، میخوام درامد داشته باشم ، راستش حالم خوبه اما خیلی نا امید و بی حسم ، امروز سی مهر ، دوتا از بچه های اینستاگزام اومدن اینجا ، ببینم موفق میشم ببینمشون یا نه

نوشته هام...

ما را در سایت نوشته هام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 13:41

صفحه بندی