از گذشته تا سیزدهم آبان

خرید بک لینک
خیلی میگذره از اون جریان

بخشیدمش اما حسابی حالیش کردم .

یه کاری کردم که صبح همو تو پارک دیدیم .

غرورش نمیذاشت خودشو کوچیک کنه و بگه اشتباه کرده .

خیلی رووش تاثییر گذاشته بود این اتفاقات . قشنگ تو چهره اش معلوم بود .

حرفایی که فرزانه بهم یاد داد رو بهش گفتم .

گریه میکرد اما من اصلا عین خیالم نبود . دلم سنگ شده بود .

تا دهم مهر بهش اس مس دادم ببینمت .

ساعت هفت و هشت بود هوا تاریک بود . با یه شاخه گل اومد

رفتم تو پارک بهش گفتم ازت میخوام بهم فرصت بدی که فکرامونو بکنیم ببینیم واقعا میخواییم رابطمونو یا نه .

.... انقدر دلسنگ شده بودم که واقعا میخواستم تموم کنم ....

اما اون متوجه شده بود که من تصمیم گرفتم چکار کنم

گریه کرد . انقدر حرف زد و گریه کرد اما دلم به رحم نیومد .

گفت بهت فرصت نمیدم . اشتباه کردم اما تو ببخش و خیلی حرفای دیگه .

وقتی دید من اصرار دارم به فرصت گرفتن گفت

بهت فرصت میدم اما خرابش نکن .

دلم به رحم نیومد با اون همه گریه. تو چشماش نگاه میکردم که گریه میکرد اما دلم سنگ بود .

فقط نمیخواستم دیگه گریه کنه . با اصرار چندبار پرسیدم که یعنی رابطه نداشتی ؟

و اون هربار گفت نه بخدا نداشتم .

و باز بخشیدم .

....البته اینم بگم از پیاماش معلوم بود بار اوله میخواد ببینتش و اینکه همون شب با فاصله دو سه ساعت از گفتگوی اولیه اشون بهش پیام داده بود فکر نمیکنم موفق شده بود و کاری کرده بود ....

اومدیم تا مجتمع و بهم قول داد دیگه هیچ مشکلی پیش نمیاد و از من جواب خواست

گفتم بهت اس مس میدم و بهش اس مس دادم و گفتم دوباره با همیم .

یه روز که خونمون بود گردنبندشو که روز تولدم بهم داده بود رو و از شدت ناراحتی درش اورده بودم بهش دادم و گفتم وقتی میبینمش حس بدی بهم میده و من فقط تظاهر کردم که حالم خوبه .

ساکت شد و رفت تو خودش . عدا اطوارا و نازکشیدنم فایده نداشت .

رفت خونه و بهم اس مس داد که دلمو شکوندی من اونو با تمام عشقم خریدمش اما انداختمش تو فاضلاب . و همینکه میگی تظاهر کردم کل دنیا رو رو سرم خراب کردی و رفت .

بهش زنگ زدم گفت زدم به جاده نمیدونم کجا میرم .

قسمش دادم که برگرد وگرنه منم میزنم به جاده .

تهدیدش کردم گفتم میدونی کسی خونمون نیس که جلومو بگیره ... اخه شب تاسوعا بود و خانواده رفته بودن شهرستان و فقط من و مادربزرگم خونه بودیم که اونم رفته بود با خاله خونه یکی از اقوام....

خلاصه تهدیدم گرفتو عشقم برگشت .

رفتم پیشش و گفت حالم خوش نیس و گردنبند رو بهم داد و رفت .

دو شب بعدش باز همو دیدیم .

چادر پوشیدم رفتم پیشش . حالش بد بود .

دلسرد شده بود .

میگفت دیگه حالم دست خودم نیس اصلا میلی به زندگی ندارم . همش به هم میریزم و اعصابم خورده ...

راستش ترسیدم قسمش دادم و گریه کردم و گفتم منم اشتباه کردم .

اونم گریه کرد که نباید اینجوری پیش میومد و تو گردنبندی رو که من با عشق خریدم و روز تولدت که بهترین روز عمرم بود رو نخواستی .

و بازم گریه کردم و گفتم دوتامون اشتباه کردیم .

و خلاصه یه جوری از دل هم در اوردیم که حوصله ندارم بنویسم .

چند روز بعدش که همه چی خوب شده بود باز تو گوشیش اس مس دیدم که قرار گذاشته بود با کسی اما نتونسته بود بره دنبالش . و مشخص بود مخاطب خانومه .

انکار کرد که نمیشناسه .

بعد گفت مامان دوستمه .

گفتم مگه دوستات بابا ندارن که با گوشی مامانشون اس مس میدن؟

واسه اینکه بهم ثابت کنه بهش زنگ زد .

خودم شماره گرفتم زدم رو اسپیکر و بهش دادم .

یه زن جوون گوشی رو برداشت .

الکی گفت همراه خانم علی پور؟

خب اونم مسلما گفت اشتباهه

بهش گفتم فکر نمیکنم دوستت مادر به این جوونی داشته باشه .

اومدم گوشی رو ازش بگیرم . هرکاری کردم نمیداد .

پشت ترافیک بودیم

دیگه واقعا کلافه بودم

به زور گوشی رو ازش گرفتم .

ترسیده بود . رنگ به رو نداشت

گوشی رو ازش گرفتم و اس مس و شماره رو پاک کردم

گفتم من بهت اعتماد دارم . ما به هم قول دادیم .

اینو که شنید انگار دنیارو بهش دادن .

خیالش آروم شد و دستمو محکم گرفت و گفت عشق من تو همه زندگیمی بخدا

و از رو خوشحالی همش دستمو میگرفت و مسخره بازی در میوورد .

اما تاریخ اس مس مربوط به سیزده شهریور بود یعنی تقریبا یکماه قبل از اینکه ما تعهدمون رو محکم تر کنیم و من چون میدونستم مال گذشته اس گذشتم ...

..........................

امروز سیزدهم آبان ماهه

یازدهم شش ماهگی عشقمونو گذروندیم

رفتیم مسافر زدیم و حافظیه رفتیم و گردش درون شهری .

فردا شبش هم مهمون من بودیم فست فود . اون هات داگ . من پیتزا

خیلی گشتیم یه جایی پیدا کنسم که قهوه و کیک بخوریم اما بسته بود .

یه جا هم رفتیم که چون قلیون داشت نتونستیم بشینیم و رفتیم فست فود .

.......................

عشقم ببخشید اما من هنوزم گوشیتو چک میکنم و از وقتی تعهد دادیم ازت چیزی ندیدم و رفتارت خیلی عوض شده و اونی شدی که میخواستم .

از خدا میخوام دیگه دلم نشکنه و تو باعث دل شکستنم نشی عشقم

نوشته هام...

ما را در سایت نوشته هام دنبال می‌کنید

برچسب: از گذشته تا آینده,از گذشته تا حال,از گذشته تا امروز,از گذشته تا هنوز,از گذشته تا آینده علوم اول ابتدایی,از گذشته تا آینده علوم ششم,از گذشته تا آینده نان,از گذشته تا آینده نگهداری مواد غذایی,از گذشته تا آینده ی نان,از گذشته تا آینده علوم, نویسنده: بازدید: 4 تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 0:03

صفحه بندی