یازده اردیبهشت سالگرد آشناییمون

خرید بک لینک
یازده اردیبهشت سالگرد آشناییمون بود

نمیدونم میخواست چه برنامه ای بریزه اما معمولا بی برنامه بود .

خودش گفته بود پولاشو جمع میکنه برام سرویس نقره بخره .

اما من دلم طلا میخواست .

یه روز که رفتیم بیرون ازش پرسیدم چقدر واسه یازدهم میخواد خرج کنه . گفت دویست سیصد هزار تومن . بهش گفتم دوست دارم چیزی که دوست دارم رو بخرم . اگه چیزی خواستی بخری بهم بگو .

گفت من برات خریدم . گفتم تو که گفتی نخریدم . گفت میخوام سرویس نقره بخرم که منظورش نیم ست بود .

گفتم نه بذار اون چیزی که دوست دارمو بخرم .

گفت باشه .

یکی دو روز بعدش رفتیم طلافروشی با دختر خالم . چند مدل انگشتر دیدیم.

اما من دلم هوای اونی رو که دوس داشتمو کرده بود .

رفتیم و سفارش دادم .

یه انگشتر که روش نوشته شده مریم .

فرداش به عشقم گفتم رفتم چیزی که دوس داشتمو سفارش دادم.

دعوام کرد که تو چرا این کارو کردی

من شاید نتونم این پول رو جور کنم .

گفتم خب من رو حساب حرف خودت این کارو کردم .

دیدم ناراحت شد .... گفتم دروغ گفتم هیچی سفارش ندادم .

دیدم خوشحال شد اما من ناراحت شدم و دوباره گفتم که سفارش دادم اما زنگ میزنم کنسل میکنم .

دوباره ناراحت شد .

نمیدونست چکار کنه .

بالاخره با دلخوری و رضایت اجباری قبول کرد .

من خیلی شوق و ذوق داشتم .

اما اون همش غر میزد و میگفت اگه جور نشه چی ؟

نمیدونم چرا اما همیشه پول نداره. فقط واسه بقیه داره .

شایدم اینجوری به من نشون میده . شایدم زورش میومد پول بده .

خلاصه سه چهار روز قبل از یازدهم رفتیم خرید .

براش تیشرت و شلوار و کفش خریدم . سورمه ای .

یکی از کفشا مشکی و یکی قهوه ای که قبلا خریده بودم .

کلا تیپش عوض شد . شد اونی که دوس داشتم .

شد یازدهم . اومد دنبالم .

من کیک درست کرده بودم .

صبح یازدهم رفتم براش قهوه جوش خریدم. قهوه اش رو هم شب قبلش خریدم .

وقتی رفتم پایین بلوک پیرهن سفید پوشیده بود با شلوار قهوه ای قدیمیش.

گفتم چرا لباس جدیدتو نپوشیدی ؟

با اینکه چندین بار تاکید کرده بودم شلوارشو ببره خیاطی درست کنن . اما نبرده بود .

من کیک و کادوها رو یادم رفته بود بیارم .

گفتم تا من میرم اونارو بیارم لباستو عوض کن .

وقتی اومدم دیدم لباسشو عوض کرده .

رفتیم تو یه باغ خانوادگی تو مالی آباد

شیرکاکائو و کیک خوردیم .

چندتا عکس گرفتیم .

رفتیم شلوارشو دادیم درست کردن .

بعد رفتیم انگشتر رو گرفتیم .

حدود نیمساعت تا چهل و پنج دقیقه معطل شدیم تا آماده شد .

خیلی ذوق داشتم اما اون نه . خیلی عادی بود .

این عادی بودنش همیشه کلافم میکنه .

انگشتر شد سیصد و سی هزار تومن که سی هزار تومنشو خودم دادم .

اومدیم طرفای خونه .

از جیگرکیای لب خیابون جیگر خریدیم .

پول نداشت . نصف پولشو من دادم . نصف پولشو اون داد .

مامان زنگ زد گفت کجایی؟

گفتم مامان اگه بدونی عشقم واسم چی خریده .

میخواستم بیارمش سر ذوق

اما انگار هیچ ...

رفتیم خونه .

حتی از روزای معمولی بدتر بود .

گذشت تا بعد چند روز دیگه طاقتم تموم شده بود .

رفتم پیشش گفتم باید جدا بشیم .

اولش فکر کرد الکیه .

اما وقتی دید تصمیممو گرفتم بغض کرد .

گفتم از رفتارت ناراحتم . از جواب تلفن ندادنت. از سرد بودنت .

خلاصه از هرچی که ناراحت بودم با گریه بهش گفتم .

برام راه و دلیل اورد .

باز مثل همیشه گفت مگه چکار کردم که ناراحتی .

دیدم فایده نداره هنوز اونجوری که میخوام باورش نشده که تصمیمم قطعیه .

دست کردم که گردنبند یادگار تولدمو که بهم هدیه داده بود رو دربیارم که گفت اگه دراوردیش زنده ام برنمیگرده خونه .

و قسم جون مامانش رو خورد .

گفتم تصمیم میگیرم بهت میگم .

اومدم تو محوطه پارک جلو بلوک نشستم .

با خودم فکر کردم

به این نتیجه رسیدم دوستم داره و وابسته اس اما بلد نیست رفتار کنه .

اومدم یه دفترچه کوچیکی که مال خودش بود و دستم بود برداشتم و هرکاری که دوست دارم بکنه رو نوشتم .

مثلا اینکه وقتی تنهام یا جایی هستم . با دوستام . تو عروسی یا هرجا چجوری رفتار کنه .

اینکه چه چیزایی رو یهویی دوس دارم .

مثلا یهویی بیاد دنبالم بریم بیرون یا گل بخره .

و کلی چیزای دیگه .

با اضافه کاغذ کادویی که مونده بود کادوش کردم و بردم بهش دادم .

گفتم تیر آخره و تمام تلاشمه و هرکاری میتونی بکن .

اولین کاری که بعد از دو سه هفته از دادن دفترچه میگذره و کرده این بود که خودشو زد به مریضی

گفت بریم دکتر .

من بیرو بودم . عینکم شکسته بود رفته بودم سفارش جدیومو بگیرم .

گفت برو تو پارک تا من بیام .

گفتم دل پیچ دارم میرم خونه بعد میام میریم .

گفت باشه .

اومدم خونه نعنا و نبات داغ خوردم . خوب شدم

زنگ زدم گفت پایین بلوکم .

خیلی نگران بودم چون صداش مریض بود .

رفتم صداش کردم از دور گفتم بیا بریم .

گفت بیا اینجا . رفتم دیدم حالش خوبه

بهم گل داد

رز سفید صورتی با پاپیون یاسی .

چشمم به گل افتاد ذوق کردم اما تو خوشحالی نگرانش بودم

گفتم بریم دکتر .

گفت منکه خوبم دکتر واسه چی؟

گفتم یعنی فیلمت بود؟

گفت نه داشتم دلبری میکردم .

بغلش کردم و بوسش کردم .

و رفتیم قدم زدیم و تعریف کردیم .

.

.

.

اما من بیشتر از اینا میخوام خیلی بیشتر

نوشته هام...

ما را در سایت نوشته هام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 3:52

صفحه بندی