نشستم رو تخت بی صدا گریه کردم .
فقط برای خودم
بازم شکست...
وای برای دلم
دخترخالم روبروم بود . عینکشو زد که مطمئن شه که واقعا بغضم شکسته.
اونم دلش برا دلم سوخت .
با بغض گفت بخدا درست میشه ...
بغضش خیلی خورده شده بود .
دلم چی میکشی با این همه ظلم
خوابم نمیبره . نفسم میگیره .
با صلوات شمار سرگرمم شاید کمتر حالم بدتر شه و فکرم هزارجا نره
نوشته هام...
ما را در سایت نوشته هام دنبال میکنید
برچسب: بالاخره,بالاخره, جونو کردیم,بالاخره به انگلیسی,بالاخره یاد میگیری,بالاخره با پولای خوردم,بالاخره لاغر شدم,بالاخره, رو کردیم,بالاخره به عشقم رسیدم,بالاخره حامله شدم,بالاخره باردار شدم, نویسنده: بازدید: 16