امروز امتحان ااین نامه داشتم . عشقم زنگ زد گفت مگه نمیخوای بری؟
گفتم دارم میرم
گفت صبر کن میام دنبالت
رفتم پایین مجتمع اومد دنبالم
رفتیم اموزشگاه .
استرس داشتم ... حدود پانزده نفر توصف بودن که امتحان بدن .
عشقم گفت بریم یکم تمرین کن
رفتیم خیابون ارش یکم تمرین کردیم . همه پارک دوبلا رو اشتباه زدم . اصلا تمرکز نداشتم .
خسته شدیم رفتم امتحان بدم .
سوار شدم . اول یه دختره نشست پشت فرمون . بعد من .
پارک دوبل خوب زدم اما دنده عقب نه .
یه جلسه اضافه ندشت برام .
سوار ماشین شدیم با عشقم رفتیم پمپ بنزین .
گوشیشو داد دستم . گوشیش خیلی راغ بود .
گفتم گوشیت داغ کرده .... ازم گرفتش دوباره بهم داد و رفت بنزین بزنه . تو همین فاصله طبق عادتم رفتم تو واتساپ و شماره هایی که نمیشناختمو چک کردم .
تو یکی از صفحه هاش که شماره ناشناس بود پر از حرفای رکیک نوشته بود و قرار گذاشته بود با یه زن جن...ده ...
قلبم انقدر تند تند میزد و دست و پام میلرزید که خودم از وضعیتم ترسیدم .
از شماره تلفن زنه عکس گرفتم .
برنامه گوشیشو بستم
اومد سوار شد . دهنم خشک شده بود . حالت تهوع داشتم .
از حالتام فهمید یه چیزی شده .
اصرار کرد که چی شده . اما چیزی نگفتم .
گفتم برام ابمعدنی بگیر دارم خفه میشم از گرما .
رفت ابمعدنی بگیره تو همین فاصله از تمام حرفا و پیاماشون عکس گرفتم .
اومد سوار شد .
حالم خیلی بد بود .
اصرار کرد که چی شده و گفتم هیچی .
اصلا نمیدونستم چی داره میگه .
حواسم پرت بود ... هر چی شده رو دو سه بار میپرسید تا من متوجه میشدم و میگفتم هیچی. .
با کلی اصرار گفت تو گوشیم چی دیدی؟ اگه چیزی دیدی بگو تا توجیهت کنم .
منم گوشیشو گرفتم پیامارو اوردم و بهش دادم .
نگاش میکردم که عکس العملشو ببینم .
گفت این شماره کیه؟
این کیه من نمیشناسم .
گفتم منو برسون خونه اصلا تعادل ندارم.
دست و پام میلرزید .
اومدیم تو مجتمع ... بهش گفتم چیزی نمیخوای بگی؟ گفت من نمیدونم این کیه .
گفتم اون جریان دختره کم بود . اینم اضافه شد؟
گفت کدوم دختر؟
اصن دیوونه شده بود
گفتم همونکه ابروتو برد تو کبابی .
گفتم چرا نذاشتی باهاش حرف بزنم؟ گفت اون تو زندان عادل اباده
گفتم مگه نگفتی آزادش کردی؟
جا خورد . گفت تو زندانه عادل اباده .
گفتم پنج شنبه که قرارمونو کنسل کردی گفتی مهمون داریم ، مامان بابات رفتن دشت ارژن . چه مهمونی بود؟
دیگه هنگ کرد . حرفارو پس و پیش میزد .
گفت کدوم مهمونا . بابام اینا خونه بون . رفته بودن دشت ارژن
خودشم نمیفهمید چی میگه
بعد گفت گوشیم دست رضا بوده پسر همون کسی که برق کشی خونشونو میکردیم .
گفتم شماره رضا رو بگیر بده . گفت شمارشو ندارم .
گفتم تو گوشیتو دست عزارییل نمیدی . دست دوستت میدی که نمیشناسی؟
گفت من و عباس (دوست صمیمیش) باهم رو خونشون کار میکردیم . عباسم گوشیشو میده دستش .
گفتم شماره عباس رو بگیر . گفت شارژ ندارم .
گفتم برات میفرستم .
یه شارژ هزارتومنی انتقال دادم رو گوشیش . شماره عباس رو گرفت .
گفتم منو میشناسی؟ گفت نه . گفتم منو (عشقم) قراره نامزد کنیم .
میخواستم بدونم شما گوشیتو میدی دست دوستات؟ گفت نه
گفتم (عشقم) چی؟ اون گوشیشو میده دست دوستاش؟
گفت نه . گفت اون گوشیش ساده بود .
گفتم اره گوشی قبلیش اره اما جدیدشو خودم واسه تولدش خریدم .
گفت نه نمیده . گفتم باسه مرسی خدافظ .
اومدم زنگ زدم دوستم زهرا .. گذاشتم رو اسپیکر...
گفتم زهرا تو دیدی من تاحالا گوشی بدم دست کسی؟ گفت نه . من همیشه با تو بودم . باهم رفتیم اومدیم خوابیدیم از خواهرم بیشتر میشناسمت اما تاحالا گوشی ندادی دست کسی . حتی ندادی که من عکس مامانتو نگاه کنم چه رسد بدی دست کسی که زنگ بزنه یا پیام بده . گفتم مرسی من بعد باهات حرف میزنم . خدافظ
ولش کردم که برم گفت بیا تو ماشین کارت دارم . نرفتم ... اصرار کرد . رفتم
گفت اسمش رضا نیست و محمده ...
محمد کسی بود که ازش طلب داشت و شماره هیچکس رو جواب نمیداد .
شمارشو گرفت اما جواب نداد . با خط خودم زنگیدم اما جواب نداد .
شماره زن جن...ده هم خاموش بود .
باز اومدم ولش کنم برم ... قسمم داد که نرم .
گفت به فاطمه زهرا به جون مامانم به این کلام الله که جلو ماشینش اویزون بود ... گفت این شماره خودمه .. این پیامارو دادم که بخونی ببینم عکس العملت چیه .
منم بهش گفتم عکس العملمو دیدی؟
گفت اخرین حرفتو بزن ... گفتم ثابت کن کار تو نبوده ... گقت اگه نتونم چی ؟ گفتم مشکل توعه .
گفت یعنی تو منو باور نداری؟ گفتم نه
گفت یعنی تو به من شک داری؟ گفتم اره .
گفتم اگه خط توعه ، دست کیه؟ گفت خونس .
گفتم بریم بیاریمش ... گفت من خونه نمیرم.
خندیدم بهش گفتم برو بابا
در و محکم بستم رفتم طرف خونه . اونم گازشو گرفت رفت .
نمیدونم چرا وقتی اومدم جریان رو تعریف کردم واسه دخترخالم ، بجای ناراحتی همش میخندیدم .
اصلا انگار نه انگار چیزی شده بود .
عصر هم رفتیم بیرون که برم پیش مشاور . یکی دوجا زنگ زدم اما گرون بود .
گفتم برم مشاور چمران که مجانیه .
سوار خط شدیم اما سر صدرا پیاده شدیم و برگشتم پارک .
هندزفری گذاشتم و به دریاچه خیره بودم ... اهنگ بدرک علی عبدالمالکی حس خاصی داشت . بهم انرژی میداد .
رفتیم حسینیه کنار پارک . نماز که تموم شد با حاج اقا حرف زدم . گفت بچه هامو میرسونم میام .
تو این فاصله که حاجی رفتم عشقم زنگ زد .
سلام علیک سردی کردم ... گفت چرا اینجوری باهام حرف میزنی؟
اصلا انگار نه انگار کاری کرده ... گفتم ففط ثابت کن
گفت خدارو بیارم پایین بهت بگه ؟ گفتم اره بیار پایین ثابت کن ... شارژش تموم شد قطع شد
حالم از صداش بهم میخورد .
حاج اقا اومد همه چی رو بهش گفتم . گفت ترکش کن .این ادم بدرد تو نمیخوره .
خودمم به همین نتیجه رسیدم .
دختر خالم رفت خونه . منم رفتم خونه سحر دوستم که فردا میخواست بره ترکیه بگرده با شوهرش .
مامان بابا اومدن دنبالم .
تا الان که مینویسم ..
نوشته هام...ما را در سایت نوشته هام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 7