عشقم و حوادث

خرید بک لینک
بعد از اون جریان و اون شب بد نمیدونم چرا ته دل آروم بود

عشقم گفت دختره رو گرفتن . چند روز تو بازداشگاه بوده و اعتراف کرده کسی تحریکش کرده بوده ابروریزی کنه . چون قبلا عشقم اون طرفو گرفته بوده و حالا میخواسته تلافی کنه .

من همه چیزو فراموش کردم . عشقه عشقم برام مهم تر از همه چیزه ...

در ضمن بعد از چند روز بخاطر تماس مکرر پدر دختره ، عشقم رضایت داد ازادش کنن . فقط بخاطر پدر مادرش

.

چند روز پیش صبح زود رفتیم پارک ... معمولا آب بازی رو شروع کردیم . تو یکی از آلاچیقا ....

من پایین الاچیق بودم و عشقم تو آلاچیق بود . اومدم اب بریزم روش و اونم اومد از بین محوطه خاله الاچیق بپره که سرش محکم خورد به لبه چوبی آلاچیق .

انقدر ترسیدم به گریه افتادم . دستش رو سرش بود و نشسته بود کف الاچیق . با اینکه درد داشت اما منو دلداری میداد . گردن و سرش خیلی درد میکرد .

همش میخواست یه کاری کنه من گریه نکنم .

بهش گفتم بریم دکتر عکس بگیر آخه خون نیومده بود و ترسیده بودم . اما قبول نکرد . ازش پرسیدم سرگیجه و ضعف و حالت تهوع نداری؟ گفت نه .

بعد ده دقیقه میگفت حالم خوبه و تا دوساعت بعدش تو پارک نشستیم . ساعت دوازده گفت بریم خونه کار دارم .

منم میدونستم درد داره هنوز . قبول کردم و منو رسوند مجتمع و خودش رفت خونه .

ساعت دو زنگ زد که چشمام سیاهی میره دارم میرم دکتر اما گریه نکن چیزی نیست .

ولی من زدم زیر گریه

دست خودم نبود . اصرار کردم که برگشتی زنگ بزن.

با داداشش رفتن دکتر .

یکی دوساعت بعدش زنگ زدم گفت عکس رادیوگرافی گرفتیم و دکتر گفته یکم جمجمه ات ترک خورده .

باز گریه کردم . این دفعه بیشتر از قبل گریه کردم .

خودمو مقصر میدونستم .

ازش خواستم بره حتما سی تی اسکن .

فردا ظهر اومدیم تو پارک با عشقم و عروسمون و جوجه کباب درست کردیم .

میوه هم برده بودیم . سیب . گلابی . انگور . شلیل . خیار .

تا پنج عصر تو پارک بودیم . من همش کنار عشقم بودم نمیخواستم یه لحظه ازش جدا بشم .

راستش اولش که دیدمش ته دلم خالی شد . اخه رنگش پریده بود و حال نداشت اما به مرور و بعد از ناهار بهتر شد .

اصرار کردم که حتما بره سی تی اسکن و قول داد که فرداش حتما بره .

دل تو دلم نبود که دکتر چی جواب میده .

هزارتا صلوات نذر کردم . دوشب بود نخوابیده بودم .

صبح زود زنگ زدم که بیدار شه و یادش نره . اما جواب نداد .

تا اینکه ساعت دوازده زنگ زد و گفت سی تی اسکن کرده و دکتر مغز و اعصاب گفته مشکلی نداره .

اون ترک جمجمه هم خطای دستگاه بوده .

اولش باورم نشد . گفتم حتما باید ببینمت .

ظهر قرار گذاشتیم و دیدمش و کلی قسمش دادم و گفت بخدا به عشقمون قسم مشکلی ندارم و خیالم راحت شد . و رفتیم همون کبابی سابق و کباب خوردیم و اومدیم خونه ...

شبی که فرداش قرار بود عشقم بره سی تی اسکن کنه ، از بسکه نا اروم بودم یه فال تاروت گرفتم گفت دعای مادر تاثییرگذاره

رفتم پیش خدای آرامشم با اینکه تازه خوابش برده بود اما بیدارش کردم و ازش خواستم دعا کنه . گفتم دوستم یه مشکلی داره براش دعا کن .

مامانم خودش در جریان عشق ما هست و تمام تدارکات رو خودش جفت و جور میکنه . البته تمام خانوادم میدونن . خانواده اونم میدونن .

.

خداروشکر که عشقم سالمه . خداروشکر . خداروشکر . خداروشکر .

نوشته هام...

ما را در سایت نوشته هام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 22:29

صفحه بندی