عشقم گفت دختره رو گرفتن . چند روز تو بازداشگاه بوده و اعتراف کرده کسی تحریکش کرده بوده ابروریزی کنه . چون قبلا عشقم اون طرفو گرفته بوده و حالا میخواسته تلافی کنه .
من همه چیزو فراموش کردم . عشقه عشقم برام مهم تر از همه چیزه ...
در ضمن بعد از چند روز بخاطر تماس مکرر پدر دختره ، عشقم رضایت داد ازادش کنن . فقط بخاطر پدر مادرش
.
چند روز پیش صبح زود رفتیم پارک ... معمولا آب بازی رو شروع کردیم . تو یکی از آلاچیقا ....
من پایین الاچیق بودم و عشقم تو آلاچیق بود . اومدم اب بریزم روش و اونم اومد از بین محوطه خاله الاچیق بپره که سرش محکم خورد به لبه چوبی آلاچیق .
انقدر ترسیدم به گریه افتادم . دستش رو سرش بود و نشسته بود کف الاچیق . با اینکه درد داشت اما منو دلداری میداد . گردن و سرش خیلی درد میکرد .
همش میخواست یه کاری کنه من گریه نکنم .
بهش گفتم بریم دکتر عکس بگیر آخه خون نیومده بود و ترسیده بودم . اما قبول نکرد . ازش پرسیدم سرگیجه و ضعف و حالت تهوع نداری؟ گفت نه .
بعد ده دقیقه میگفت حالم خوبه و تا دوساعت بعدش تو پارک نشستیم . ساعت دوازده گفت بریم خونه کار دارم .
منم میدونستم درد داره هنوز . قبول کردم و منو رسوند مجتمع و خودش رفت خونه .
ساعت دو زنگ زد که چشمام سیاهی میره دارم میرم دکتر اما گریه نکن چیزی نیست .
ولی من زدم زیر گریه
دست خودم نبود . اصرار کردم که برگشتی زنگ بزن.
با داداشش رفتن دکتر .
یکی دوساعت بعدش زنگ زدم گفت عکس رادیوگرافی گرفتیم و دکتر گفته یکم جمجمه ات ترک خورده .
باز گریه کردم . این دفعه بیشتر از قبل گریه کردم .
خودمو مقصر میدونستم .
ازش خواستم بره حتما سی تی اسکن .
فردا ظهر اومدیم تو پارک با عشقم و عروسمون و جوجه کباب درست کردیم .
میوه هم برده بودیم . سیب . گلابی . انگور . شلیل . خیار .
تا پنج عصر تو پارک بودیم . من همش کنار عشقم بودم نمیخواستم یه لحظه ازش جدا بشم .
راستش اولش که دیدمش ته دلم خالی شد . اخه رنگش پریده بود و حال نداشت اما به مرور و بعد از ناهار بهتر شد .
اصرار کردم که حتما بره سی تی اسکن و قول داد که فرداش حتما بره .
دل تو دلم نبود که دکتر چی جواب میده .
هزارتا صلوات نذر کردم . دوشب بود نخوابیده بودم .
صبح زود زنگ زدم که بیدار شه و یادش نره . اما جواب نداد .
تا اینکه ساعت دوازده زنگ زد و گفت سی تی اسکن کرده و دکتر مغز و اعصاب گفته مشکلی نداره .
اون ترک جمجمه هم خطای دستگاه بوده .
اولش باورم نشد . گفتم حتما باید ببینمت .
ظهر قرار گذاشتیم و دیدمش و کلی قسمش دادم و گفت بخدا به عشقمون قسم مشکلی ندارم و خیالم راحت شد . و رفتیم همون کبابی سابق و کباب خوردیم و اومدیم خونه ...
شبی که فرداش قرار بود عشقم بره سی تی اسکن کنه ، از بسکه نا اروم بودم یه فال تاروت گرفتم گفت دعای مادر تاثییرگذاره
رفتم پیش خدای آرامشم با اینکه تازه خوابش برده بود اما بیدارش کردم و ازش خواستم دعا کنه . گفتم دوستم یه مشکلی داره براش دعا کن .
مامانم خودش در جریان عشق ما هست و تمام تدارکات رو خودش جفت و جور میکنه . البته تمام خانوادم میدونن . خانواده اونم میدونن .
.
خداروشکر که عشقم سالمه . خداروشکر . خداروشکر . خداروشکر .
نوشته هام...ما را در سایت نوشته هام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10